اينجا همه چي درهمه!!! |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کفش هایم کو ، چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خوای است . و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر . شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد . بوی هجرت می آید : بالش من پر از آواز پر چلچله هاست . صبح خواهد شد و به این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد . باید امشب بروم . من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم . هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود . کسی از دیدن باغچه مجذوب نشد . هیچکس زاغچه ای را یر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم حوری ـ دختر بالغ همسایه ـ پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند . چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج ( مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت . و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟) باید امشب بروم . باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند . یک نفر باز صدا زد : سهراب کفش هایم کو ؟
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() آرشيو وبلاگ پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |